|
تنها برای تو در او پشیمانی است و در تو تازگی
|
سفره را بگشاییم گندم خاطره در بشقاب است دست هایت امروز بوی باران دارد بر درخت هوسم سیب را می کارد گفتنی ها کم نیست وقتی از قاب تماشایی چشمان تو میروید گل وقتی از بین لبان تو شنیدم که: - بهار آمده است ، کو بهارانه ی من؟ سبزه بر گوشه ی ایوان دلت روییده است؟ باد در باغچه ی دستانت بذر شعری غزلی پاشیده است؟ و به من میگویی - آسمان را بنگر آفتاب آمده است فصل شیدایی گل نزدیک است گاه گستردن هفت سین آمد شاعری کن که پشیمان نشوم من تو را مینگرم گوشه ی چشمم هم عکس سیال تو در روشنی این آب است ماهی حوض به دور تن تو می پیچد در خطوط تن تو بی تاب است زیر لب می گویم هر کجا هم برویم ریشه مان در خاک است [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ۱۱:۳۸ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
بیا دل به دریا بزنیم آب ما را با خود خواهد برد و تلاطم آن هراس دلهامان را پنهان خواهد کرد دستی ستاره های آسمان مرا چیده است دستی که دکمه های پیراهنش را تا گلو می بندد دستی که شعر را گرفت ترانه را گرفت کودکم را خاموش کرد و در دهانم امن یجیب کاشت و من از یاد بردم سرود باران را بیا دل به دریا بزنیم من دلتنگم از سفره هایی که چند فردای دیگر می اندازیم بر سرش حول حالنا می خوانیم و هر سال بی ستاره تر میشویم [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:۱٥ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
آن روز که سایه ی تو بر آستان در با دیوار هم آغوشی میکرد و تو آهنگ سفر را در سازت کوک کرده بودی گل های پیراهنم در مرثیه ی رفتن سوخت و تاب مژگانم دستگیر هیچ قطره از اشکم نبود من نام خود را از یاد بردم و با خود غریبه شدم آن روز آخرین روزی بود که من از جدار پنجره خورشید را تماشا میکردم و رفتنت را و رفتنش را از آن روز هر روز دوره گرد برای شمعدانی هایی که کاشتیم هم قیمت می گذارد و میگوید : وقتی خورشید نیست شمعدانی را باید فروخت و شمع خرید. من اما هنوز چشمم به دیوار است بر آستان در و سایه ات را روز شماری میکنم [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٥۸ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
آری خیال کن که شب درپشت کوچه ها، دیریست مانده است دستان رام من بر زلف وحشی ات روزی خزیده است بر گونه های تو لب های سرخ من ردی نشانده است شب پشت کوچه است ای شب چراغ من ، ای ماه و آفتاب ای سبز تر ز سبز در دشت و باغ من در باورت مرا اینگونه تازه کن یک زائر نجیب بر گرد قامتت من را خیال کن من نیز با خیال بسیار در دلم غوغا نشسته است بی خواب میشوم از طرح چشم تو در چشمهای من خوابی شکسته است [ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ٩:٢۱ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
از دست هایم فانوس میچکد و شب روشن تر از خورشید در انعکاس آیینه میشود بگذار بگذریم نیستی می شود این روزها با تو ژست روشنفکری گرفت سیگار کشید و قهوه را تلخ تلخ خورد گاهی نمیشود حادثه را به زوال نام واجب کرد من نیز تو را بی نام.... از دست هایم اه از دست ،دست هایم دلتنگ می شوند می لغزند ، بر ریسه افکارت دور مانده ایم، دیریست ما را از غبار یا غبار را از ما؟ تنها، تکاندن، ستاره ی قرمز را به خواب میرساند و کور شوم اگر دروغ بگویم
پ.ن: برای امروز که تا ابد تو را با خود برد برای فروغ برای کسی که مثل هیچکس نیست
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٠۱ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
چیزی شبیه شب پر رمز و خلسه وار وا مانده در پس افکار گرم تب بهتی که مثل بغض در سینه می تپد شرم لطیف عشق جسمی که کالبد از شوق میدرد با من نشسته ای اینک اگر بگو از پشت شیشه ها زنگار میرود؟ در خاک خفته ام آیا درخت پیر نارنج میدهد؟ با من بگو که ماه سرکش نمیشود دریا همیشه رام آوازها مدام چنگ است ساز من زنجیر را ز دست باید جدا کنم پروانه زنده است من خواب دیده ام باید به دست خود او را رها کنم محبوب من قلم از پرسه خسته است اشعار پاپتی بی وزن و قافیه از هم گسسته است محبوب من بگو آغوش می شوی خورشید گم شده است در شرق واژه ام محبوب من بگو عریان خسته را تن پوش می شوی
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
می دانستم گوش هایت از فلسفه پر است برایت شاعر شدم نیستی و نمیدانی این روزها خواب هایم مثل نقاشی های پیکاسو است فلسفه را دیگرسالهاست پک نمیزنم از من، تو مانده ای و از تو هیچ یادت هست پرستو را گفتی میرود از فصل های خاکستری تو چرا به کوچ نشستی مرا؟
پ.ن: باز کن در را به سمت باد،راست گفتم چیزی در من شکل میگیرد،چیزی از تو
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
من زاده شده ام در سرزمین شناسنامه های بی نام در تقابل عشق و هرزگی در هراس آیینه در هجوم هجو های ناتمام ما هویتمان را به گورهای پوسیده سپردیم و من امروز هر لحظه زنده زنده به گور میشوم و مادرم نیز و مادرش نیز من اما کودکم را در هیچ حصاری نخواهم زاد دستهایم دروغ نمیگویند به دستانی ایمان اورده ند که قفل نمیکند هیچ پنجره ای را
پ.ن :خطوط مرا تکفیر کن من مرزها را نمیشناسم
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ٩:٤٦ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
من امروز زنی را کشف کرده ام که میتواند تکه های روحش را کنار هم بچیند و ایینه ات شود کسی که می تواند ببلعد تلخی گریه هایش را و برایت شعر های عاشقانه بگوید زنی که چله نشین این مبادا های تکراری بود و تاب نیاورد سمفونی شکوهت را زنی که برایت میرقصد کسی که این روزها دلش میخواهد لباس حریر آبی بپوشد و موهایش را هیچ روبانی رام نکنند زنی که ویار میکند شعر های فروغ را و برایت سیب پوست میکند من امروز زنی را کشف کردم که به دستانش سپرده است تنها از تو بنویسد
پ.ن:چیزی در من شکل میگیرد [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۱٠:٥٩ ق.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
خط می زنم بودنم را سطر به سطر از سینه ی سیاه کاغذی که پیله را عادت داد _ بگو بر تن کدام پروانه سنگین است ؟ هجاهای بی معنی کاش بغضم سر به راه بود راه چشم هایم را که میبندم سینه ام را میشکافد خواستم خودم را برای روز مبادا کنار بگذارم اما اینجا پروانگی خواب است
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۱٠:۳٦ ب.ظ ] [ بیتا ]
[ برایم بگو () ]
|
|
| [ : ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |