تنها برای او

آیا کسی مرا از ساحل سپیده ی شبها صدا نزد؟

شعر من چون کودکم بی نام است

 من آغاز میشوم 

در وهم بستری که طعم هم آغوشی باخدایان را دارد

 و باور میشود وجودم از عمق نگاهم

 هیچ کس نخواهد فهمید کودک توست که در بطن من

 به چهره ام معصومیت اساطیری مینشاند

 و تو در تجسم بیقراری های شبانه ام رشد خواهی کرد

و من به جرم هرزگی سنگسار نگاه ه های متعصب خواهم شد

  من این بار ؛را هرگز زمین نخواهم گذاشت

 و دردم را آرام آرام گریه میکنم

 در پشت دیوار همان کوچه ای که

  که درآن سنگینی نگاهت به من وزن داد

  و بغض پریشانی ام قافیه بارانم کرد

  هیچ کس نیست بند از این کودک ببرد

  حتی تو هم نیستی که دستانم رابگیری

  و من در گوش کودکم

  عاشقانه هایم را به جای اذان نجوا میکنم

   تا ایمان بیاورد

 به محراب نگاهی که تن همه ی مقدسات را میلرزاند

   + بیتا ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    نظرات()

خواب

بیا امشب

برای سروهایی که  دیگر آزاد نیستند گریه کنیم

اگر چه چشم هایمان هم اسیر باشند

بیا از یاد نبریم

بوسه های پنهانی را دربن بست همین کوچه

همین کوچه ای که سال هاست در انتظار فریاد ما برای رهایی از خویش است

من خوا ب دیده ام

که باز هم دختران پیراهن گلدار بر تن می کنند و در باد می رقصند

و باز هم مردان آواز های دشتی می خوانند

و باز هم میشود بی کنایه عاشق شد

من خواب دیده ام

باز هم بی دغدغه می شود خندید

بی آنکه انکار کنیم عشقی را

که چشمانمان گواه آن است

من خواب دیده ام که اگر خواب دیدن مجوز نخواهد

همه

خواب های رنگی میبینند

   + بیتا ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
    نظرات()

هوالمحبوب

ساقی سیمین ساق من امشب تو کمتر ناز کن

ساز مرا  از من بگیر؛ با ساز  خود  همساز  کن

محراب من ابروی توست؛سجاده ی من کوی توست

امشب بیا دلدار من ؛ با من سفر آغاز کن

دیوانه ام ساقی من ؛ یک جام دیگر باب کن

من را بیا از من بگیر ؛با جان خود دمساز کن

من را بهشت و حور و نار دیگر چه کار آید چه کار؟

بر من در فردوس را اینک به آنی باز کن

پ.ن ١:شعله ای در دلم هست فروزان؛که هرگز خاموش نخواهد شد  بگو کی آتش خواهم گرفت ؟ خاکسترم بی تاب باد است

پ.ن ٢:راستی عقاب ها هم عاشق می شوند؟

   + بیتا ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
    نظرات()

برای تو

کاش عاشق بودی

عشق یک معجزه است

عشق از سنگدلان هم چیزی می سازد

که به آواز چکاوک صبح آغاز کنند

تو دعا کن به دلت عشق جاری بشود

باقی قصه ی ما هم با من

گر چه با سنگ دلی ،دل من سخت شکسته است ولی

عشق یک معجزه است

تو فقط عاشق شو

من به یک بوسه هم حتی از تو دل بگسسته خود  را

 از نو می سازم ؛بند هم میشود آن را بزنم

تو فقط عاشق شو

 باقی قصه ی ما هم بامن

پ.ن:نازنینم می دانی من بی چراغ هم به یاد چشمانت حاضرم همه ی شهر را به جستجو برخیزم.

 

 

 

 

 

   + بیتا ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
    نظرات()

عریان مطرود

                     من بر قله ی زنانگی ایستاده ام

    و نمیترسم که دندان های سفیدم به هنگام شعر خواندن

                 و پاهایم به هنگام رقصیدن پیدا شود

                     حتی اگر گناه کار شوی

                که نه ! من عصمتت را لکه دار کنم

                      می رقصم و می خندم

                و نام خانوادگی ام را بلند فریاد می زنم

           بی آنکه پشت هیچ نامی پنهانش کرده باشم

                          ببخش عصیان حرفهایم را

  که یک عمر فریاد من در مقابل یک تاریخ حکومت تو هیچ است

پ.ن: برای آنها که در جایگاه بی عدالتی همه ی زیباییهای  دختران این دیار را محکوم می کنند

پ ن :راستی تو چرا انقدر خوبی؟

   + بیتا ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳
    نظرات()

برای امروز که امدی

نازنینم نروی از یادم

تو چه؟ آیا روزی، می شود یاد کنی باز مرا؟

من هنوز از یادت لبریزم

باده در جام به یادتو دمادم ریزم

در تنم می پیچید مثل پیچک تن تو

تن پاییز و بهار..!

چه کسی می داند؟

راستی میشود از یک پاییز، بی عبور از سرمای زمستان

بهاری بشویم؟

نازنین

من به یادت هستم

هر کجا هم رفتم ناز چشمان تو از خاطر من محو نشد

 

پ.ن:برای امروز که وسوسه ام کرد باز هم برایت بنویسم و می دانی که وسوسه چیز شیرینی است مثل سیبی که به هوس چشمان تو می شود گاز زد مثل بوسه های پنهانی کوچه های بن بست،فردا چند ساله می شوی؟می شود به تعداد روزهای عمرت برایت بوسه بفرستم .کاش هزار ساله بودی اگر چه به وسعت هزار سال بزرگی ،دیشب فالی گرفتم، آمد

من بیچاره چو زلف تو رها می کردم   

 هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود

می بینی من هنوز هم فالهایم را به اسم تو می گیرم اما هیچ وقت نمی آید

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن 

 این سر شوریده باز آیدبه سامان غم مخور

 

 

 

 

 

 

   + بیتا ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
    نظرات()

از ردیف چشمت شعر من قافیه را باخته است

هیچ کس مثل تو نیست ،کاش می گفتی چیست

آنچه چون بند، مرا

 به نگاه تو چنین دوخته است

که ازآن سینه ی من ،در تب عشق تو افروخته است

تب من سوزان است ،دست من لرزان است

جرم من چیست بگو ؟

که تو را خانه به هیچستان است

تو مرا میبینی؟تو مرا می شنوی؟

یا فقط می گویی :

((هذیان است

قافیه گم کرده

 کلماتش همه بی وزن و همه بی جان است))

هیچ کس مثل تو نیست

تو عزیز همه ای

و عزیز دل من ،تنها تو

پ.ن: این جاده ی مدور چه تسلسلی دارد !می روم که رفته باشم اما باز  به جایی می رسم که  تو نیستی و من بایددر نقطه ی نبودن ،به خیال بودنت و به امید دیدنت بایستم

   + بیتا ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٤
    نظرات()

سرخ می شوند آیا؟

در بستری که سوخته است

بی آنکه مجاب شوم برای ایمان ؛

بذر می افشانم

و به هم آغوشی دشت تشنه با آب

نگاه می کنم

حتی بی آنکه پلک بزنم .

شاید

شاید

شقایق های کال

این بار میهمان یک جام سرخی شوند

و من زانو بزنم  کنار این خاک و ایمان بیاورم به تمام این لحظه ها

پ.ن:  ای کاش همه معجزه ی نگاه تو را داشتند

   + بیتا ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٧
    نظرات()

شاهد

شاهد پاییزم

شاهد قاصدکی گم شده در دست نسیم

شاهد بودن تو در شب من هیچ کسی اما نیست

وای من لبریزم باز فردا آمد

هیچ کس از تو خبر دار نشد

باز هم خواهند گفت :دخترک حیف که دیوانه شده

تو ولی می دانی

راستی میدانی؟

کاش می دانستی

در من حتی نامت ، باد را می رقصد ، دشت را میخندد

و اگر لحظه ای از چشم تو مال من بود

بر تن خوشبختی مثل یک ساقه ی نیلوفر میپیچیدم

چه دروغی است

که من قانع یک لحظه ز چشم تو شوم

هر کسی چشم تو را میبیند، جام را میشکند

حیرتم می آید وقتی آن کس که ندیده است تو را

می گوید : زیبا است، زیبا نیست

مگر او می داند زیبا چیست؟

هر چه چون چشم تو باشد زیباست

چشم تو مطلع شعر دنیاست

..... باز هم یادم رفت

تو مرا از هر چه به جز توست جدا ساخته ای

صحبت از شاهد بود و من و دیوانگی و حرف همه آدم ها

((آدم ها؟؟))

هجی این کلمه سخت شده

روزگار بدی است ، تهمت وهم به عاشق زده اند

من ولی می دانم  که شبی می آید

و تو می آیی و تا صبح کنارم هستی

   + بیتا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
    نظرات()

هم قبیله

من به ثانیه  هایی که هستی

به وسعت سال ها ایمان دارم

و به ساعت هایی که نیستی به اندازه ی یک قرن کافرم

بگو که تن مقدست را چگونه تطهیر کرده ای؟

تا کلامم را مطهر نکرده به پیشگاهت روانه نکنم

ای هم قبیله ی من

امشب که ماه کامل شود

افسانه ی جنون را

زنان قبیله برای کودکانشان خواهند گفت

اشاره کن

تا کودکان را به وهم مادرانشان بخندانم

مردمان این قبیله طاقت شنیدن ندارند

من به آنان از کسی می گویم

که باد بر شانه اش هر نشانه از بهار را نشانده است

و آنان مرا به پاییز بی برگشان فرا می خوانند

ای هم قبیله من

دستانی که به خون عشق آلوده است

مرا به جرم بیعت نکردن با خدایشان خواهد کشت

مگر نه اینکه بر آستان عشق سر سائیدن عین عبادت است

   + بیتا ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
    نظرات()