تنها برای او
آیا کسی مرا از ساحل سپیده ی شبها صدا نزد؟ 
قالب وبلاگ

 

می دانستم گوش هایت از فلسفه پر است

برایت شاعر شدم

نیستی و نمیدانی

این روزها خواب هایم مثل نقاشی های پیکاسو است

فلسفه را دیگرسالهاست پک نمیزنم

از من، تو مانده ای

و از تو هیچ

یادت هست پرستو را

گفتی میرود از فصل های خاکستری

تو چرا به کوچ نشستی مرا؟

 

 

پ.ن: باز کن در را به سمت باد،راست گفتم چیزی در من شکل میگیرد،چیزی از تو
حسی از  جنس غزل ها ی حافظ که گرم است حتی در شب های زمستان.
بگذار ها و نگذار ها را نمیدانم اما میرقصم در برابرت عریان، کشف کن زنانگی را
من به توبه ها کافرم

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

من زاده شده ام

در سرزمین شناسنامه های بی نام

در تقابل عشق و هرزگی

در هراس آیینه

در هجوم هجو های ناتمام

ما هویتمان را به گورهای پوسیده سپردیم

و من امروز هر لحظه زنده زنده به گور میشوم

و مادرم نیز

و مادرش نیز

من اما کودکم را در هیچ حصاری نخواهم زاد

دستهایم دروغ نمیگویند به دستانی ایمان اورده ند

که قفل نمیکند هیچ پنجره ای را

 

 

پ.ن :خطوط مرا تکفیر کن من مرزها را نمیشناسم

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 

من امروز زنی را کشف کرده ام

که میتواند تکه های روحش را کنار هم بچیند

و ایینه ات شود

 کسی که می تواند ببلعد تلخی گریه هایش را

و برایت شعر های عاشقانه بگوید

زنی که چله نشین این مبادا های تکراری بود

و تاب نیاورد سمفونی شکوهت را

زنی که برایت میرقصد

کسی که این روزها دلش میخواهد لباس حریر آبی بپوشد

و موهایش را هیچ روبانی رام نکنند

زنی که ویار میکند شعر های فروغ را و برایت سیب پوست میکند

من امروز زنی را کشف کردم

که به دستانش سپرده است

تنها از تو بنویسد

 

پ.ن:چیزی در من شکل میگیرد

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

      

خط می زنم بودنم را سطر به سطر

از سینه ی سیاه کاغذی که  پیله را عادت داد

                                   _ بگو

بر تن کدام پروانه سنگین است ؟

                               هجاهای بی معنی

کاش بغضم سر به راه بود

              راه چشم هایم را که میبندم

سینه ام را میشکافد

خواستم خودم را برای روز مبادا کنار بگذارم

اما اینجا پروانگی خواب است

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 

من دردم را گم کرده ام

جایی حوالی بغضم

 من دردم را گم کرده ام

 در لابه لای چادر سیاه مادرم

پشت چشمان تابو زده زن همسایه

درپچ پچ ها ی نامفهوم مردم این شهر

در خس خس سینه ی پیرمردی که

 شکوهمند تر از سرمه چشمان من است

من دردم را گم کرده ام

در رخوت تو

و جا مانده ام در پهنای رختخوابی که فاتح تر از من است

در حقارت خنده ی آدم ها

در نقش محو تبسم حوا

در وحشت از گناه و بالا آوردن استغفار

من دردم را گم کرده ام

و قرن هاست که از بی دردی مرده ام

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 

تعلیل میکند شعرم برای سروده شدن

ومن

عق میزنم واژگانم را در حفره های خالی سینه ام

مادر

جشن میگیرد سر به راه شدنم را

بهای خوب بودن  سکوت است

و رگ هایم

به نشئه این سکوت اجباری به انجماد مینشیند

 

پ ن :هیچ و دیگر هیچ

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 من آغاز میشوم 

 

در وهم بستری که طعم هم آغوشی باخدایان را دارد

 

 و باور میشود وجودم از عمق نگاهت

 هیچ کس نخواهد فهمید کودک توست که در بطن من

 به چهره ام معصومیت اساطیری مینشاند

 و تو در تجسم بیقراری های شبانه ام رشد خواهی کرد

و من به جرم هرزگی سنگسار نگاه ه های متعصب خواهم شد

  من این بار ؛را هرگز زمین نخواهم گذاشت

 و دردم را آرام آرام گریه میکنم

 در پشت دیوار همان کوچه ای که

  که درآن سنگینی نگاهت به من وزن داد

  و بغض پریشانی ام قافیه بارانم کرد

  هیچ کس نیست بند از این کودک ببرد

  حتی تو هم نیستی که دستانم رابگیری

  و من در گوش کودکم

  عاشقانه هایم را به جای اذان نجوا میکنم

   تا ایمان بیاورد

 به محراب نگاهی که تن همه ی مقدسات را میلرزاند

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 

بیا امشب

برای سروهایی که  دیگر آزاد نیستند گریه کنیم

اگر چه چشم هایمان هم اسیر باشند

بیا از یاد نبریم

بوسه های پنهانی را دربن بست همین کوچه

همین کوچه ای که سال هاست در انتظار فریاد ما برای رهایی از خویش است

من خوا ب دیده ام

که باز هم دختران پیراهن گلدار بر تن می کنند و در باد می رقصند

و باز هم مردان آواز های دشتی می خوانند

و باز هم میشود بی کنایه عاشق شد

من خواب دیده ام

باز هم بی دغدغه می شود خندید

بی آنکه انکار کنیم عشقی را

که چشمانمان گواه آن است

من خواب دیده ام که اگر خواب دیدن مجوز نخواهد

همه

خواب های رنگی میبینند

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]


ساقی سیمین ساق من امشب تو کمتر ناز کن

ساز مرا  از من بگیر؛ با ساز  خود  همساز  کن

محراب من ابروی توست؛سجاده ی من کوی توست

امشب بیا دلدار من ؛ با من سفر آغاز کن

دیوانه ام ساقی من ؛ یک جام دیگر باب کن

من را بیا از من بگیر ؛با جان خود دمساز کن

من را بهشت و حور و نار دیگر چه کار آید چه کار؟

بر من در فردوس را اینک به آنی باز کن

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن ١:شعله ای در دلم هست فروزان؛که هرگز خاموش نخواهد شد  بگو کی آتش خواهم گرفت ؟ خاکسترم بی تاب باد است

پ.ن ٢:راستی عقاب ها هم عاشق می شوند؟

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]

 

کاش عاشق بودی

عشق یک معجزه است

عشق از سنگدلان هم چیزی می سازد

که به آواز چکاوک صبح آغاز کنند

تو دعا کن به دلت عشق جاری بشود

باقی قصه ی ما هم با من

گر چه با سنگ دلی ،دل من سخت شکسته است ولی

عشق یک معجزه است

تو فقط عاشق شو

من به یک بوسه هم حتی از تو دل بگسسته خود  را

 از نو می سازم ؛بند هم میشود آن را بزنم

تو فقط عاشق شو

 باقی قصه ی ما هم بامن

 

پ.ن:نازنینم می دانی من بی چراغ هم به یاد چشمانت حاضرم همه ی شهر را به جستجو برخیزم.

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ بیتا ] [ برایم بگو () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بک لينک